با درگیر کردن تمام سیستم اعصاب در بحث و جدل،احساس دلپذیری را تجربه کنیم !!!

« بلند کردن صدا،بالا و پائین آوردن بازو و به این سو و آن سو جهیدن غده آدرنالین را به ترشح وا می دارد. به خاطر دارم روزی همراه با پسرانم به مسافرت می رفتم و این دو در تمام طول این سفر صد مایلی با یکدیگر به بحث و جدل پرداختند.

چندی پیش دریافتم، به رغم تمام اهانتهایی که ایشان با داد و هوار نثار هم میکردند ، از بحث با یکدیگر لذت می بردند، به هر حال اعتراض توام با داد و فریاد با ارضای نیاز ذهن ناهشیار ، احساس نیکویی در ما پدید می آورد و نوید پیروزی می دهد. اگرچه ممکن است که از تاثیر کلمات خود بر دیگران کاملا بی اطلاع باشیم. »

ما می آموزیم که چه چیزی بد و نامطلوب است.

یکی از استادان ان.ال.پی،از یان مک درموت،کارشناس نامی این فن دعوت کرد تا با دیداری از کلاس او،نقطه نظرهای خود را ابراز کند.وقتی از او تقاضا شد که تکالیف تصحیح شده دانشجویان را به انها برگرداند ،یان متوجه شد که این ورقه ها ،پوشیده از خطوط قرمز است.بهت زده علت را از همکارش پرسید.او پاسخ داد:"ما فقط زیر مطالب صحیح خط میکشیم." چه نکته جالب توجهی!

راستی چه میشد که دیگران به جای به رخ کشیدن کارهای ناصواب ما، به اعمال شایسته مان اشاره میکردند؟

البته شاید اشاره کردن به کارهای خوب و شایسته یکدیگر خیلی به درازا بکشد و مصلحت حکم کند که برای صرفه جویی در وقت ، فقط به اعمال نامطلوب یکدیگر اشاره کنیم . برای مثال ، اگر من بخواهم صفات خوب شما را جست و جو کنم و فهرست وار به زبان اورم، به وقت زیادی نیاز دارم .در حالیکه به سرعت میتوانم به نامرتب بودن موی سر و رنگ ناخوشایند لباستان اشاره کنم.شاید هم اگر با انتقادی شدیدالحن، نقطه ضعفی را که هرگز فکرش را هم نمی کردید، در شما بجویم ، خود را یک سر و گردن بالاتر از شما حس کنم و احساس نیکویی در خود پدید اورم.

رابرت دیلتز و جان اپشتین ،استادان دانشگاه ان.ال.پی کالیفرنیا به واژه انتقاد مفهوم خاصی بخشیده اند : به دیگران چشم بدوزید تا در ایشان کار شایسته ای بیابید و انگاه ان را تحسین کنید.

با پیروی از این اصل، میتوان در میان دانشجویان ،ستارگان درخشان پرورش داد. زیرا انها می دانند که پس از بررسی نتایج کارشان نکات خوب و دلپذیری درباره خود خواهند شنید .پس به جای اینکه با ترس و لرز خود را در معرض ملامت و انتقاد بیابند،ضمن لذت بردن از کارشان ، ان را به بهترینشیوه ی ممکن به مرحله اجرا میگذارند.همچنین به بسیاری از صفات نیکوی خود که در گذشته نسبت به ان بی اطلاع بودند پی می برند و عزت نفس خود را تقویت می کنند.(نوشته : دیانابیور )

انتظار

چشامو میبندمو تو بینهایت قدم برمیدارم دختر بچه ای داره بهم دست تکون میده وای خدا یعنی میتونم بهش برسم بی اختیار شروع به حرکت میکنم ،یه نیرویی داره بسمت جلو هلم میده نمیدونم اون موجود نحیف ی که داره منو بسمت خودش میکشونه چیه ولی هر اندازه که جلو میرم ازم دورتر میشه ،ما داریم دسته جمعی حرکت میکنیم اما نیمه های راه ازم جدا میشن تشویقم میکنن از این کار منصرف شم ولی اونا نمیدونن چه لذتی داره وقتی یه هدفی داشته باشیو بسمتش حرکت کنی هدفه من اون دختر کوچولوی نازه که با دامن کوتاه و موهای فرفریش داره برام عشوه میاد چجوری میتونم شوق رسیدن به اونو تو خودم بکشم !!انگار صدایهایی که مانعم میشن رو نمیشنوم پاهام داره غیر ارادی قدم برمیداره قدرت اختیار ندارم که به خودم دستور توقف بدم مگه من همونی نبودم که با حرف این همینا مسیرمو تغییر میدادم حالا چی شده ؟!!نمیدونم دارم تو چه دنیایی قدم برمیدارم ولی دنیاییه که خورشید و ماه باهاش قهر کردن هوا همیشه ابریه ابری و بارونی ، سرعت قدمهامو زیاد میکنم تا زودتر بهش برسم ناچارم جاده خاکی رو برای رسیدن انتخاب کنم وزش ملایم باد داره صورتمو لمس میکنه و خاک بارون زده یه زندگی دیگه بهم هدیه میکنه هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه بهم غلبه کنه ،از اینکه به خودم اعتماد کردم خوشحالم ولی میترسم میترسم اخر جاده که رسیدم خبری از دختر کوچولو نباشه اون دختر داره نوید یه خوشبختی رو بهم میده و خوشحالی و امید داره تو چشاش موج میزنه حتی گرمی نفسهاش،ارامش درونش داره از کیلومتر ها قابل فهمه...خیلی دوست داشتم بدونم چند ساعته که تو راهم ولی تازه میفهمم زمان برای مردمان این سرزمین مفهوم نداره ،یادمه یه جایی خونده بودم"هر رفتنی رسیدن نیست ،اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست"پاهای بی رمقم دوباره جون میگیره حرکت میکنم وای خدای من یعنی اینجا اخر خطه !....

اون فرشته ی کوچولو میخواست مهمون ابادی کوچیکشون بشم ،یه دهکده ی کوچیک که فقط سهم اوناییکه برای رسیدن تلاش کردن ...

۱۴ اردیبهشت

روز استعدادهای درخشان (سمپــــــــــــــــــــــــــــاد)مبارکــــــــــــــــــباد

شب رو دوست دارم چون بهم ارامش میده...

" می گویند چون بگذشت روزی

بگذرد هر چیز با ان روز

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

زان نباید یاد کردن

خاطر خود را نا شاد کردن"

ان که شب را برای رسیدن به اینده ای روشن انتخاب می کند٬ خواب را فراموش خواهد کرد و ان که روز را بر می گزیند خوابی شیرین خواهد داشت.

و من شب را انتخاب کردم ٬ چون از هیاهو بیزار بودم و روز چشم خود را بستم تا انسان نماهای طماع و سالوس را نبیند.می شود در شب زندگی کرد و خسته نشد می شود شب را به جای روز برگزید و از کار کردن خسته نشد . می شود خوب بود و جفای دیگران را ندیده گرفت. من کار کردم و نفعش را دیگری برد و هیچکس نفهمید که سرخی چشمانم از چیست؟!

من هرگز نخواستم مهم باشم اما (....)صاحب منصبان را دوست می داشت و اب باریکه برایش خیلی ارزشمند بود.از ترس به همه چیز چنگ می انداخت و با انکه ثروتمند بود ٬ از فقر می ترسید.

از اینکه هستی اش نابود شود هراس داشت و دلش پشتوانه ی محکمی می خواست و به زبان انکار میکرد ٬ اما روشنایی چشم و دلش از تخته های فرش نور میگرفت . او چه می دانست که بیخوابی چیست و شب چگونه است! او روز را می دید و روز را باور داشت...