زنهایی که به دنبال برابری با مردها هستند آرزوی بسیار کوچکی دارند !
" تیموتی لیری "


ترفندسرا,دختر,اس ام اس,جیگر,ناز,زیبا,دختر زیبا,دختر ناز ایرانی,girl


گـلواژه های مانـدگار از دیـدگاه بـزرگان,گـلواژه های مانـدگار سخنان ماندگار سخنان با ارزش از بزرگان سخنان آموزنده بزرگان تاریخ


گاهی لازم است آهستگی و یا شاید توقف را نیز تجربه کرد.

ناشنوا باش ...

      وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن میگویند...

من...

یه جایی یه ساعتی یه چی خوندم که الان خدا میدونه چه حالی دارم...

تو زندگی بعضی ها هستند که نه میشه درکشون کرد نه ردشون کرد همین جور زل میزنند به آرامشت...

همایون ارشادی _ فیلم بادبادک باز

پدر : خوب هر چي ملا يادت داده رو ول کن فقط يک گناه وجود داره اونم

دزديه و السلام .هر گناه ديگه اي هم نوعي دزديه . اگر مردي رو بکشي

يک زندگي رو مي دزدي حق زنش رو از داشتن شوهر مي دزدي .وقتي

دروغ مي گويي حق کسي رو از دانستن حقيقت مي دزدي وقتي تقلب

مي کني حق رو از انصاف مي دزدي. مي فهمي؟

                                             

javanmardi


آخر مسابقه بوده و دونده اسپانيايي مي بينه که دونده کنيايي خيلي آروم داره

مي دوه. متوجه مي شه که دونده کنيايي فکر مي کنه مسابقه تموم شده. براي

همين به جاي اين که يک برد غيرمنصفانه به دست بياره، مي ره پشت حريفش و

خط پايان رو نشونش مي ده. توي مصاحبه اش هم گفته که وقتي ديدم سرعتش

رو کم کرد مي دونستم که مي تونم ازش جلو بزنم و برنده باشم، اما اين پيروزي

حق من نبود. براي همين رفتم سمتش و خط پايان رو نشونش دادم و اون تونست

اول بشه که البته لايق برنده شدن هم بود.

عشق در نگاه اول از زنده یاد ویسلاوا شیمبورسکا

 

هردو بر این باورند

كه حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،

اما تردید زیبا تر است.

 

چون قبلا همدیگر را نمی شناختند،

گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی

كه آن دو می توانسته اند از سال ها پیش

از كنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

 

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند

شاید درون دری چرخان

زمانی روبروی هم؟

یك ببخشید در ازدحام مردم؟

یك صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

- ولی پاسخشان را می دانم.

-  نه، چیزی به یاد نمی آورند.

 

بسیار شگفت زده می شدند

اگر می دانستند، كه دیگر مدت هاست

بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند.

 

هنوز كاملا آماده نشده

كه برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیك می كرد دور می كرد،

جلو راهشان را می گرفت

و خنده ی شیطانیش را فرو می خورد و

كنار می جهید.

 

علائم و نشانه هایی بوده

هر چند ناخوانا.

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یكیشان

به شانه ی دیگری پرواز كرده؟

چیزی بوده كه یكی آن را گم كرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از كجا معلوم توپی در بوته های كودكی نبوده باشد؟

 

دستگیره ها و زنگ درهایی بوده

كه یكیشان لمس كرده و در فاصله ای كوتاه آن دیگری.

چمدان هایی كنار هم در انبار.

شاید یك شب هر دو یك خواب را دیده باشند،

كه بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

 

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه ایست

و كتاب حوادث

همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

همیشه من چنین مجنون نبودم(مولانا)


همیشه من چنین مجنون نبودم

                             ز عقل و عافیت بیرون نبودم

چو تو عاقل بدم من نیز روزی

                             چنین دیوانه و مفتون نبودم

مثال دلبران صیاد بودم

                             مثال دل میان خون نبودم

در این بودم که این چون است و آن چون

                             چنین حیران آن بی‌چون نبودم

تو باری عاقلی بنشین بیندیش

                             کز اول بوده‌ام اکنون نبودم

همی‌جستم فزونی بر همه کس

                             چو صید عشق روزافزون نبودم

چو دود از حرص بالا می دویدم

                             به معنی جز سوی هامون نبودم

چو گنج از خاک بیرون اوفتادم

                             که گنجی بودم و قارون نبودم

 


 

آورده اند که در زمان حضرت سلیمان مردم مدتی دچار خشکسالی شدند و از آن حضرت خواستند که برای طلب باران به درگاه خدا دعا کند ،،، سلیمان با یارانش از شهر خارج شد تا به مکان مناسبی بروند و درخواست باران کنند .در مسیری که عبور میکردند ناگهان سلیمان نگاهش به موری افتاد و دید که آن مور دستهای خود را بسوی آسمان بلند کرده و میگوید: الهی ما هم مخلوق تو و نیازمند روزی تو هستیم پس ما را به گناه آدمیان هلاک مکن        سلیمان رو به همراهان خود کرد وفرمود: برگردید که ازبرکت دیگرتن شما نیز سیراب خواهید شد

 

بودن یا نبودن مسِِئله اینست!



(اقتباس از درام «هملت» هنگامی که هملت

 با نامزدش «ایفیلیا» مشغول صحبت است.) 

 

                                                                       

       بودن یا نبودن،مساله این است! آیا پسندیده‌تر آن‌است که تازیانه‌ها و بلاهای روزگار غدار را با پشت شکسته و خمیده‌مان متحمل شویم یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواری‌ها را از میان برداریم؟ مردن... آسودن... سرانجام همین است و بس؟ اگرخواب مرگ دردهای قلب‌مان و هزاران آلام دیگر را که طبیعت در پیکر ما فرو ریخته پایان بخشد، نهایت و سرانجامی است که باید آرزومند آن بود.


       مردن... آسودن... وباز هم آسودن... و شاید در احلام خویش فرو رفتن. آه، مشکل همین‌جاست. آن‌زمان که این قفس خالی و فانی را به دور افکنیم، در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم! ترس از همین رویاهای زود گذر است که ما را به تحمل و تامل وا می‌دارد و این ملاحظات است که عمر مصیبت و نگون‌بختی را چنین طولانی می‌سازد.


       چه اگر کسی ایقان کند که با خنجری برهنه می‌تواند آسودگی یابد،کیست که در برابر این ضربات توان‌سوز و خفت‌های جان‌فرسای زمانه،تمرد متمردان، تفرعن متفرعنان، آلام عشق درماندگان، درنگ‌های دیوانگان، وقاحت محتشمان و تحقیرهایی که صبوران از دست عجولان می‌بینند را ببیند و تن به تحمل این دردها در دهد؟ کیست که حاضر شود پشت خود را زیر این بارهای گران خم کند و بخواهد در زیر فشار این زندگی دردآلود پیوسته ناله و شکایت کند و عرق تن فشاند؟


       همانا بیم از واپسین مرحله‌ی مرگ، یعنی همان سرزمین نامکشوفی که از مرزهایش سفرگری باز نمی‌گردد، انسان را سرگردان و عزم او را خلل پذیر می‌کند و ما را ناگذیر می‌نماید تا همه آلامی را که اینک در خود نهفته‌ایم، تحمل کنیم و خویشتن را به شکنجه‌هایی که از دوام و قوام آن بی‌خبریم،بیافکنیم!