دوست داری کدوم باشی؟ (چکمه پوش یا پا پرهنه )!
دکتر فرزام پروا-روان پزشک
داستان «گربه ی چکمه پوش » را شنیده اید؟ در این داستان می خوانیم: « شب شد و گربه ی خاکستری پاورچین پاور چین پا از خانه اش بیرون گذاشت.صدای باد لابه لای علف ها تنش را می لرزاند و او خودش را از نور ماه پنهان میکرد. سه روز و سه شب بود که چیزی نخورده بود. او حتی عرضه ی گرفتن یک موش را هم نداشت . گربه ای که از همه چیز میترسید و از پس هیچ کاری بر نمی امد. ان شب را هم با چند دانه ذرت و یک هویچ خام و چند برگ پلاسیده ی اقاقیا طی کرد. از دست خودش ذله شده بود . همه ی گربه ها با دست نشانش می دادند و به سر و ریخت آشفته و دست و پای لاغر و سبیل همیشه اویزانش می خندیدند. باید می رفت و راهی برای مشکلش پیدا میکرد. راه افتاد، اما باز شبانه! توی کوه وصحرا می گشت تا کسی را پیدا کند که طلسم را بشکند و از او گربه ی واقعی بسازد. تا اینکه یک شب دم دمای سحر روی شاخه ی یک نارون موجودی جنبید . گربه ترسید و پشت بوته ای قایم شد. گنجشک کوچک صدا کرد :«کی بود؟ کی پرید؟»
گربه سرک کشید:«تو کی هستی؟»
· «من گنجشکم،تو کی هستی؟»
· «من گربه ی خاکستری ترسو و بی دست و پام .دنبال کسی میگردم که بهم کمک کنه که یه گربه ی واقعی بشم،یه گربه ی شجاع»...
گنجشک فکر کرد و فکر کرد ...:«من بهت کمک میکنم .»و یک جفت چکمه جادویی از بالای درخت پایین انداخت:«تو با اینا قوی ترین و بزرگترین و شجاع ترین گربه ی دنیا میشی.» گربه ی خاکستری از خوشحالی بالا پرید ، چکمه ها را گرفت و به پا کرد . انگار همه نیروهای دنیا در دست و پای لاغر و نحیفش جمع شده بود . حالا او قوی ترین گربه ی دنیا بود.
صبح زود در روشنایی روز به طرف شهر راه افتاد. به چکمه هایش نگاه کرد و با قدرت وارد شهر شد . با صدای بلند میو میو کرد و از کوچه های شلوغ شهر رد شد... حالا او به همه کمک میکرد . در سنگین سطل های زباله را بر میداشت و گربه کوچولو ها را از خیابان رد میکرد ....کم کم او سر دسته ی گربه های ولگرد شد ....این گذشت تا اینکه یک روزتعطیل که برای اب تنی از شهر خارج شده بود، چکمه های جادویی را اب برد ...
گربه گریه میکرد . دوید و رد اب را تا جایی که میشد دنبال کرد اما بی فایده بود. اب چکمه ها را لابه لای امواجش پنهان کرده بود. گربه ی خاکستری به رود پرید از لابه لای امواج خروشان رود شنا کرد. به سنگهای بزرگ میخورد و شاخه های درختان بدن پشمالو و خاکستری اش را میخراشید.اما او نترسید شنا کرد و پرید و جهید میان اب، تا بالاخره چکمه هایش را گرفت. به زحمت خودش را به ساحل رود رساند. روی سبزه ها دراز کشید و فکر کرد. به پنجه های برهنه اش نگاه کرد ...چکمه ها به پایش نبود و او بدون چکمه ها تمام مسیر خطرناک رود را شنا کرده بود ...خندید...ان قدر بلند که صدایش همه ی اب و ساحل رود را پر کرد بلند شد . نزدیک عصر بود. چکمه ها را برداشت. تمام زورش را جمع کرد و خیز برداشت و چکمه ها را پرت میان اب .چکمه ها پرواز کردند و ان قدر دور شدند که گربه ی خاکستری حتی سایه شان را ندید. چیزی خیلی خیلی دور ، شلپ توی اب صدا کرد و گربه ی چکمه پوش بی چکمه هایش به سمت شهر به راه افتاد...»
این مطلب ادامه دارد....
تما شاگهی عظیم تر از دریاهاست که اسمان است ،تماشا گهی عظیم تر از اسمان نیز هست که درون جان ادمی است.