" می گویند چون بگذشت روزی

بگذرد هر چیز با ان روز

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

زان نباید یاد کردن

خاطر خود را نا شاد کردن"

ان که شب را برای رسیدن به اینده ای روشن انتخاب می کند٬ خواب را فراموش خواهد کرد و ان که روز را بر می گزیند خوابی شیرین خواهد داشت.

و من شب را انتخاب کردم ٬ چون از هیاهو بیزار بودم و روز چشم خود را بستم تا انسان نماهای طماع و سالوس را نبیند.می شود در شب زندگی کرد و خسته نشد می شود شب را به جای روز برگزید و از کار کردن خسته نشد . می شود خوب بود و جفای دیگران را ندیده گرفت. من کار کردم و نفعش را دیگری برد و هیچکس نفهمید که سرخی چشمانم از چیست؟!

من هرگز نخواستم مهم باشم اما (....)صاحب منصبان را دوست می داشت و اب باریکه برایش خیلی ارزشمند بود.از ترس به همه چیز چنگ می انداخت و با انکه ثروتمند بود ٬ از فقر می ترسید.

از اینکه هستی اش نابود شود هراس داشت و دلش پشتوانه ی محکمی می خواست و به زبان انکار میکرد ٬ اما روشنایی چشم و دلش از تخته های فرش نور میگرفت . او چه می دانست که بیخوابی چیست و شب چگونه است! او روز را می دید و روز را باور داشت...