شب رو دوست دارم چون بهم ارامش میده...
بگذرد هر چیز با ان روز
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن
خاطر خود را نا شاد کردن"![]()

ان که شب را برای رسیدن به اینده ای روشن انتخاب می کند٬ خواب را فراموش خواهد کرد و ان که روز را بر می گزیند خوابی شیرین خواهد داشت.
و من شب را انتخاب کردم ٬ چون از هیاهو بیزار بودم و روز چشم خود را بستم تا انسان نماهای طماع و سالوس را نبیند.می شود در شب زندگی کرد و خسته نشد می شود شب را به جای روز برگزید و از کار کردن خسته نشد . می شود خوب بود و جفای دیگران را ندیده گرفت. من کار کردم و نفعش را دیگری برد و هیچکس نفهمید که سرخی چشمانم از چیست؟!
من هرگز نخواستم مهم باشم اما (....)صاحب منصبان را دوست می داشت و اب باریکه برایش خیلی ارزشمند بود.از ترس به همه چیز چنگ می انداخت و با انکه ثروتمند بود ٬ از فقر می ترسید.
از اینکه هستی اش نابود شود هراس داشت و دلش پشتوانه ی محکمی می خواست و به زبان انکار میکرد ٬ اما روشنایی چشم و دلش از تخته های فرش نور میگرفت . او چه می دانست که بیخوابی چیست و شب چگونه است! او روز را می دید و روز را باور داشت...
تما شاگهی عظیم تر از دریاهاست که اسمان است ،تماشا گهی عظیم تر از اسمان نیز هست که درون جان ادمی است.