توضیحی ندارم !
یا نه ؟!!!
کاش مثه همه دقایقی که تو زندگی خبرای بد میشنوم و مجبورم این بغض رو خفش کنم تا نفهمن باختم تا نفهمن خسته شدم کاش مثه همه اون دقایق یه تلنگری یه ضربه ای بهم بزنن و بگن همش خوابه خوابی که بیشتر به کابوس شبیه بود تا رویا ... بگن تموم شد ...
چرا نمیتونم از ته دل بخندم چرا٫ جوابشو از کی بپرسم از اینکه همیشه خودمو طلبکار میدونم و درونم یه دادگاهیه که اعدامیش کسی نیست جز من ! از اینا خسته شدم از اینکه مطلبی بنویسم و پشتش هزاران هزار دید منفی خوابیده از اینا بدم میاد این پستو برا اونایی نوشتم که درکم کردن و برا شخصیتم ارزش قائلن...
هیچکی نمیتونه بگه الهام حالش بده و داره چرت و پرت میگه دارم یه احساس یه فکر قدیمی رو میگم دارم از اون دختری حرف میزنم که میتونست بنویسه اما ننوشت میتونست کاری بکنه اما نکرد میتونست به خودش کمک کنه اما کوتاهی کرد میخوام الهامو از نو بسازم میخوام الهامی بسازم که خودم دوسش دارم اونی باشم که خودم دوسش دارم نه کسی که این و اون میخواد ...
ا « مرا به خودم واگذاشت»
تما شاگهی عظیم تر از دریاهاست که اسمان است ،تماشا گهی عظیم تر از اسمان نیز هست که درون جان ادمی است.