توضیحی ندارم !

ننوشتم که بخونیو بری نوشتم تا اعماق وجودت حسش کنی بفهمی دارم چی میگم بفهمی زندگی یعنی چی ؟ امید یعنی چی ؟ تا کی میخوای ناراحت باشی و حرفهایی بزنی که حتی خودتم از گفتنش حالت بهم بخوره تا کی میتونی به اونایی که میخواننت بی توجه باشی !! چرا اینجوری شدی چرا خودتو باختی زندگی سیاهه یا تو سیاهش میبینی کدوم ؟ فقط یه بار حق انتخاب داری بگی میخوای زندگی کنی!

 یا نه ؟!!!

کاش مثه همه دقایقی که تو زندگی خبرای بد میشنوم و مجبورم این بغض رو خفش کنم تا نفهمن باختم تا نفهمن خسته شدم کاش مثه همه اون دقایق یه تلنگری یه ضربه ای بهم بزنن و بگن همش خوابه خوابی که بیشتر به کابوس شبیه بود تا رویا ... بگن تموم شد ...

چرا نمیتونم از ته دل بخندم چرا٫ جوابشو از کی بپرسم از اینکه همیشه خودمو طلبکار میدونم و درونم یه دادگاهیه که اعدامیش کسی نیست جز من ! از اینا خسته شدم از اینکه مطلبی بنویسم و پشتش هزاران هزار دید منفی خوابیده از اینا بدم میاد این پستو برا اونایی نوشتم که درکم کردن و برا شخصیتم ارزش قائلن...

هیچکی نمیتونه بگه الهام حالش بده و داره چرت و پرت میگه  دارم یه احساس یه فکر قدیمی رو میگم دارم از اون دختری حرف میزنم که میتونست بنویسه اما ننوشت میتونست کاری بکنه اما نکرد میتونست به خودش کمک کنه اما کوتاهی کرد میخوام الهامو از نو بسازم میخوام الهامی بسازم که  خودم دوسش دارم اونی باشم که خودم دوسش دارم نه کسی که این و اون میخواد ... 

عشق از نگاه دیگر

*عشق آمد و شد ‌٬ چه خونم اندر رگ و پوست

تا کرد  مرا  تهی  و پر کرد  ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست*

« عشق چیست ؟ شادی رفته و غم آمده . عاشق کیست؟ دمی فرو شده جانی برآمده .

دیده آن که به دوست آمده ٬ نزدیک کس نیامده ٬ هر که در این راه قدم نهاد واپس نیامده ٬ از

دوست نشان و از عارف جان ٬ آری دوست نیست به جان گران .»( خواجه عبدالله انصاری )

شخصی به هزار غم گرفتارم

شخصی به هزار غم گرفتارم

در هر نفسی به جان رسد کارم

بی زلت و بی گناه محبوسم

بی علت و بی سبب گرفتارم

خورده قسم اختران به پاداشم

بسته کمر اسمان به پیکارم

محبوسم و طالع است منحوسم

غمخوارم و اختر است خونخوارم

امروز به غم فزون ترم از دی

و امسال به نقد کمتر از پارم

طومار ندامت است طبع من

حرفی است هر اتشی ز طومارم

یاران گزیده داشتم روزی

امروز چه شد که نیست کس یارم

هر نیمه شب اسمان ستوه اید

از گریه ی سخت و ناله زارم

زندان خدایگان که من و من که !

ناگه چه قضا نمود دیدارم؟

بندی است گران به دست و پایم در

شاید که بس ابله و سبک بارم!

محبوس چرا شدم ، نمی دانم

دانم که نه دزدم و نه عیارم

آخر چه کنم من و چه بد کردم

تا بند ملک بود سزاوارم؟

ترسیدم و پشت بر وطن کردم

گفتم من و طالع نگو نسازم

بسیار امید بود در طبعم

ای وای امیدهای بسیارم!

قصه چه کنم دراز، بس باشد

چون نیست گشایشی ز گفتارم

( مسعود سعد سلمان)از اقا مسعودم به خاطر دزدی ادبی که کردم معذرت میخوام .

یکی بودم که...

یکی بودم که دوست داشتم فقط برا خودم باشم و بس وابستم کردن

یکی بودم که حرف حرف خودم بود کاری کردن که حرف حرف خودشون باشه

یکی بودم که از زندگی کردن لذت میبردم کاری کردن الان ازش متنفرم

یکی بودم که از درس خودندن لذب میبردم ولی اونا اونو برام اجبار کردن

یکی بودم که اختیار رو به اجبار ترجیح میدادم کاری کردن که اجبار تو اولویت اول قرار گرفت

یکی بودم که از اسلام خوشم میومد و دوست داشتم دستوراتشو مو به مو اجرا کنم کاری کردن که انگار اسلام یه دیو که اگه بهش اجرا نکنی تو رو حتما میخوره.

یکی بودم که دوستای خوبی داشتم ازم گرفتنشون

یکی بودم که وقتی عاشق میشدم دست از سر معشوقم ور نمیداشتم کاری کردن که عشق برام یه بازیه یه بازیه تکراری ..

یکی بودم که فک میکردم همه بی گناهن و زمانی گناهکارن که حکم گناهشون ثابت بشه ولی کاری کردن که الان فک میکنم همه گناهکارن زمانی بیگناهیشون ثابت میشه که مدرک داشته باشند.!

 

 حالا من آزادی قبلیمو میــــــــــــخوام ...

انسان یعنی؟!!!

مرا کسی نساخت ،خدا ساخت، نه ان چنان که « کسی میخواست هبوط» که من کسی نداشتم . کسم خدا بود، کس بی کسان ، او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست . نه از من پرسید و نه از آن « من دیگرم » . من یک گل بی صاحب بودم . مرا از روح خود در آن دمید . و بر روی خاک و در زیر آفتاب ، تنها رهایم کرد.ا  « مرا به خودم واگذاشت»