... و باز زندگی
خداجوون اگه عشق رو افریدی واسه چی گناه رو افریدی ٬ ذره ذره وجود انسان گرفتار میشه سر دوراهی قرار میگیره کشمکشی عذاب اور در درونش شکل میگیره عقل حرف خودشو میگه احساسم حرف خودشو که با وجود احساس عقل مفهوم خود ش رو از دست میده.
خودش عقل هم داده اختیارم داده اما احساسو ملکه شون قرار داده ٬ اختیار داده ولی ای کاش نمیداد به هر دری بزنی میگن گناهه وجود انسان با این شکل میگیره که همه چی حرامه و گناه داره ...

من معتقدم گرفتاری هم پله ای از پله های زندگیه٬ زندگی که خودمونو بهش مشغول کردیم به گمان اینکه این احساس و غلیان درونی از بین بره ٬ خیلی کم از ماها میتونیم ابراز کنیم اونچه که در درونمون داره داد میزنه داره فریاد میزنه که میخوام ابراز شم ولی یاد نگرفتیم نمیدونیم باید چیکار کنیم شاید نتیجه ی همون انکارکردنامون باشه نتیجه ی سرکوب کردن یه حس خیلی قوی که پایه های زندگی امروزی ماهارو ساخته ٬ هیچکی نمیتونه اروم و خونسرد به یکی که دوسش داره بگه « دوست دارم » کلی باید با خودش کلنجار بره و مقدمه چینی بکنه تا بلکه یه جمله ی کوتاه و ساده رو که داره واسه دل خودش میگه رو بگه. ![]()
تما شاگهی عظیم تر از دریاهاست که اسمان است ،تماشا گهی عظیم تر از اسمان نیز هست که درون جان ادمی است.