خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


وقتی خیره میشی به خاطراته چندین ساله گاهی  به نقطه ای میرسی که نمیتونی بگی یادش بخیر و این میشه اغاز تلخی ...

زندگیم خیلی آروم پیش میره و این آرامش بیخودی بیشتر آرامشمو بهم میزنه...

خالق من «بهشتی» دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و «دوزخی» دارد، به گمانم کوچک و بعید؛

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...


عشق

یه نوع خاصی از سادیسم فکریه...

کلا تا تهش خود آزاریه...

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است ...

یادم میفته ...

گاهی عزیزی ک از دست دادم 

گاهی فرصتی 

گاهی دوستی 

گاهی رفیقی 

گاهی روزی 

گاهی شبی 

گاهی ...

و نمیدونم باید چیکار کنم ...


وقتی همه چیز خوبه میترسم ...

ما به لنگیدن یک جای کار عادت کرده ایم...

وقتی شما جرات دوس داشتن " او " را نداشته باشید،

دیر یا زود ...

سر و کله ی یک شجاع پیدا خواهد شد...!

گاهی باید دروغ را راست پنداشت

و گاهی راست را دروغ!

بی فریب خوردن زندگی سخت است...

تو...


ایمان داشته باش ...

که کوچک ترین محبت از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود.

خدایا...

از کوی تو بیرون نرود پای خیالم ...

نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی...

چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی ...

نه من انم که برنجم نه تو انی که برانی...

تنهـــــــــــــــا

فرصت زندگیم ...

الانه...


 

با خود فکر میکردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است.

اما خدا گفت :(هر چیزی ممکن است)

گم شده بودم ٬ گیج بودم ٬ فکر میکردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد.

اما خدا گفت:(من هدایتت میکنم)

خودم را باخته بودم ٬ فکر می کردم نمی توانم از عهده اش بر آیم.

اما خدا گفت:(تو از عهده هر کاری بر می آیی)

غمگین بودم ٬ احساس کردم زیر کوهی از نا امیدی گیر افتادم.

اما خدا گفت:(غمهایت را روی شانه های من بریز )

فکر کردم نمی توانم ٬ من آنقدر باهوش نیستم.

اما خدا گفت: (من به تو خرد لازم را میدهم )

بار گناهانم رنجم می داد ٬ برای کارهای بدی که کرده بودم

 از خود عصبانی بودم.

اما خدا گفت:(من تو را می بخشم)

از خودم بدم می آمد ٬ فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد.

اما خدا گفت:( من به تو عشق می ورزم )

گریه می کردم ٬ زیرا تنها بودم .

اما خدا گفت:(من همیشه با تو هستم )

اندیشه هایتان را عوض کنید تا سرنوشتتان عوض شود.


به سراغ من اگر میایی دیگر آسوده بیا

چند وقتیست فولاد شده چینی نازک تنهایی من


من عاشق جزییات و حاشیه های زندگیمم...!

تلخ است ...

همه فکر کنند "سرت" شلوغ است و تنها خودت بدانی چقدر "تنهایی"...