ننوشتم که بخونیو بری نوشتم تا اعماق وجودت حسش کنی بفهمی دارم چی میگم بفهمی زندگی یعنی چی ؟ امید یعنی چی ؟ تا کی میخوای ناراحت باشی و حرفهایی بزنی که حتی خودتم از گفتنش حالت بهم بخوره تا کی میتونی به اونایی که میخواننت بی توجه باشی !! چرا اینجوری شدی چرا خودتو باختی زندگی سیاهه یا تو سیاهش میبینی کدوم ؟ فقط یه بار حق انتخاب داری بگی میخوای زندگی کنی!

 یا نه ؟!!!

کاش مثه همه دقایقی که تو زندگی خبرای بد میشنوم و مجبورم این بغض رو خفش کنم تا نفهمن باختم تا نفهمن خسته شدم کاش مثه همه اون دقایق یه تلنگری یه ضربه ای بهم بزنن و بگن همش خوابه خوابی که بیشتر به کابوس شبیه بود تا رویا ... بگن تموم شد ...

چرا نمیتونم از ته دل بخندم چرا٫ جوابشو از کی بپرسم از اینکه همیشه خودمو طلبکار میدونم و درونم یه دادگاهیه که اعدامیش کسی نیست جز من ! از اینا خسته شدم از اینکه مطلبی بنویسم و پشتش هزاران هزار دید منفی خوابیده از اینا بدم میاد این پستو برا اونایی نوشتم که درکم کردن و برا شخصیتم ارزش قائلن...

هیچکی نمیتونه بگه الهام حالش بده و داره چرت و پرت میگه  دارم یه احساس یه فکر قدیمی رو میگم دارم از اون دختری حرف میزنم که میتونست بنویسه اما ننوشت میتونست کاری بکنه اما نکرد میتونست به خودش کمک کنه اما کوتاهی کرد میخوام الهامو از نو بسازم میخوام الهامی بسازم که  خودم دوسش دارم اونی باشم که خودم دوسش دارم نه کسی که این و اون میخواد ...