چراغ دل
یک شب رفته بودم کوه . هر چه به سمت بالا میرفتم ، آدمها و هر چه متعلق به انها بود، کوچک و کوچک تر میشد. چه سخت بود بالا رفتن! آدم را یاد جاده زندگی می انداخت که صعودش سخت ، ولی سقوطش با یک تلنگر است.بالاخره رسیدم به نقطه ای که دیگر هیچ آدمی دیده نمیشد. از ان بالا هیچ کس معلوم نبود نه فقیر نه پولدار نه زشت نه زیبا فقط نور دیده میشد. هر جا که چراغی روشن بود حتی از کیلومتر ها و فرسنگها نورش دیده میشد. به اسمان نگاه کردم حس کردم از این بالا چقدر به خدا نزدیکم! با خودم فکر کردم شاید فرشته های خدا هم از ان بالا ما ادمها را همین طوری میبینند. هر ادمی که چراغ دلش روشن باشد هر چقدر دور اما دیده میشود. بی اختیار زمزمه کردم :« خدایا ! نور دل من چقدر است ؟» و ارزو کردم ای کاش نور دلم مثل ان ستاره های درخشانی باشد که نورشان از فاصله ای به دوری صدها هزار سال نوری به ما میرسد. یا شاید هم مثل خورشید فروزان که با ان همه فاصله که حتی در فکرمان نمیگنجد اما ان قدر نورانی است که حتی نمیتوان نگاهش کرد! حالا دلم باز برای ان نقطه ی کوه که فقط من بودم و یک اسمان ستاره و یک شهر بزرگ زیر پایم ، تنگ شده است.کاش می دانستم انهایی که از کوه بالا رفته اند،حالا درست در همین لحظه که من اینجا نشسته ام و مینویسم ، نور دل من را چطور میبینند؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۱۸ ساعت 11:43 توسط Banooye Mah
|
تما شاگهی عظیم تر از دریاهاست که اسمان است ،تماشا گهی عظیم تر از اسمان نیز هست که درون جان ادمی است.